تبليغاتX
عاشق آغازها
و

 من و تو بازیگران عرصه زمین.

بازندگان و برندگان.

 و

 هدف دور از چشمان ما.

و

زمین همچنان با سرعت 107278 کیلومتر در ساعت به دور خورشید می چرخد.

و

 من همراه او به سرعت 1446 کیلومتر در ساعت به دور خود می چرخم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 16:56 توسط جواد تقیا |

فعلا باید صبر کرد. به صدای ساعت گوش کن. با همان سرعت همیشه در حرکت است.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 14:48 توسط جواد تقیا |

 

شاید گفتنش آسان باشد. ولی به عمل که می رسی سلول سلول بدنت را باید پاسخگو شوی. دست هایت می لرزد برای نوشتن و زبانت نمی داند که چه بگوید. مانند یک تغییر جهت ناگهانی در سرعت سرسام آور است. مثل اینکه در اوج آسمان به خلبان بگویی می خواهم پیاده شوم. به راستی سخت است. افکاری که خرد کننده و له کننده است.

شاید گفتنش آسان باشد. اما برای من خواب های شوم و فکرهای عجیب آفریده است. رشته افکارم را پاره کرده و وجودم را مشوش نموده است.

شاید در حرف ساده باشد. لیکن اینجا لحظه انتخاب است. راهی از میان راهها...
ترس تمام وجودت را فرا می گیرد وقتی می اندیشی به آن لحظه. سرعت. سرعت. در کورس میان انسانها تو همراه گروه میانه ای و سبقت شاید طمع باشد. در هجوم خودرو های روبرو. شاید راه باز کنند برای عبورم و شاید نه. چه بگویم. انتخاب سختی است. اما سرنوشت من را به تصمیم می خواند و یک تغییر. چشم پوشی از داشته ها برای تعالی. در حرف ساده است...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 9:49 توسط جواد تقیا |

می‌خواهمت چنان که شب خسته خواب را
می‌جویمت چنان که لب تشنه آب را

محو توام چنان که ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده‌دمان آفتاب را

بی‌تابم آنچنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته‌ای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی، می‌آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

قیصر امین پور

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 13:37 توسط جواد تقیا |

امروز را به خاطر بسپار. دست های خدا پیداست...
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 17:40 توسط جواد تقیا |

فریاد می زد در فاصله در تا حیاط و بوی تند فضا را پر کرده بود. فریاد از ته دل همراه اشک همراه اشک. صدای سرفه های متمادی نفسهای تنگ و ممتد. صدای آب و بخار رقصی شیطانی در نور زرد... صدای زنگ دو یا سه بار صدای زنگ و او همان که جرعه ای چای نوشید و ...

آمد او از پس گشودن در وارد شد و آن دیدار دیگر بود.

دیگر پرستوها را نمی شد در آغاز فصل بهار از پنجره دید. اما باغچه با خاکهای به هم و درخت خودرو روبرویش بود.

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 11:52 توسط جواد تقیا |

...و من بر روی جا پاهای سیاه دیگران پای میگذاشتم تا قداست برف را نیالایم...
و مادرم برای برف قداست قائل بود و می گفت "...قهر می کند..."  و من حتی از پس پنجره به سپیدی مقدسش نگاه نمی کردم که نکند عفت و سپید دامنیش به بد چشمی من لکه دار شود...
و وقتی مردم  گستاخ را در مسیر مدرسه ام که بر برفهای تازه نشسته سپید بی خیال و بی هنجار پای می گذاشتند می دیدم از خشم آتش می گرفتم و می خواستم هر کدامشان را به مکث وا دارم و برایشان قداست برف را بگویم و زیبایی برف های نشسته بر زمین. اما افسوس دانه های رقصان آن قدیس زیبا در زیر پاهای بی آداب و نادان له می شد و گل گونه به پاچه های شلوارهای تیره زمستانیشان می چسبید.

اما برف همیشه انگار در پی قهر با منِ هر روز مراقبش بود و نمی بارید ناز می کرد می بارید نمی نشست...

هر گاه روز برف می آمد التماسش می کردم که تا شب صبر کند و دور از چشم آتشین و زهر آگین خورشید و این مردم نادان و سیاه مغز ببارد و حتما شب از رد زشت چرخ های خودروها کمتر آزرده می شد...

هر وقت که شب می آمد خوشحال می خوابیدم بی آنکه به زیبای برف نگاه کنم که در زیر چراغ خیابانی می رقصید به امید یک بغل برف سرد و سنگین نشسته بر زمین در صبح.
و اغلب وقتی صبح سرد زمستانی در رویای انبوه برف نشسته بر کف حیاط بر می خیزیدم و به سوی پنجره می دویدم و می نگریستم همیشه مایوس تنها لکه های بی نظم و حتما لگد خورده برف را می دیدم و سرمایی که قرار بود در راه مدرسه استخوان هایم را مجازات کند.

برف قدیسی بود بی توجه به معبودش بی توجه به رازها و نیازهایم.
برف خیلی وقت است که قداستش را در نظرم از دست داده. حالا آن انسانهای احمقی که بر برف پای میگذاشتند را می فهمم. آنها هم به قداست برف کافر شده بودند. من هم کفشی سیاه خریدم با ساقی بلند که لکه های زشت برف لهیده شلوارم را نیالایند. من هم می خواهم لهش کنم آن قدیس دروغین را هم صدا با عابران و دیگر کافران.

اما حتما برف و منظره های برفی برایم هنوز زیباست ولی بی قداست و من بی ترحم بی آرزوی یک بغل برف به دانه هایش گستاخ و بی پروا می نگرم.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 22:18 توسط جواد تقیا |

"افکاری که همه ذهن را پر می کنند"
و خوب میداند که خلاء تمام وجودش را فشرده است.
"هنگامی که باید شکر گویی برای آرامشی."
که قبل از طوفان او را فرا گرفته است.
"لحظه هایی که نمی توانی نام شاد و یا غمناکشان دهی. "
لحظه های خلاء لحظه های آشنای همه انتظار های عالم است. و رنگ ماسیده بر لیوان و تیک تیک قابل تعقیب ساعت ایستاده به دیوار.
و حرفهایی که گوشهایی می طلبد که نیست.
او و
"راههایی که عابرانی می خواهد که زاده نشده اند."
و خلاء خلاء صدا در گوشش وزوز می کند و هوا شاید تنها به صدای ساعت نوسان می کند تا پیامی آورد تکراری.
" زمان در گذر..."
و
 "...ترس از شک در راه و خلاء ذهن دهشتناک است..."

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 21:50 توسط جواد تقیا |

سئوال این است. دیوانه خوشبخت است یا بدبخت؟

این سئوال کلیدی است.

 از دریچه نگاه ما دغدغه های دیوانه وار و مشوشش بی مقدار و سطحی است. او در نگاهش به نوع دغدغه هایش به حقارت آنها اشراف ندارد.

انسان ها با توجه به نگاه و جایگاهشان دارای درجات مختلف از خواسته ها و دغدغه ها هستند.

از کودک تا پیر. از نادان تا دانا. از ندار تا دارا. از خسیس تا درویش.

دغدغه ها تکلیف آفرینند.

"خداوند هر کس را به اندازه وسعش تکلیف می کند" جمله زیبایی است.

+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 7:22 توسط جواد تقیا |

تمام خطوطش حرفهای بی نقطه بود

صدایش بی آهنگ

و دلش بوستانی بی گل بود

بارانی بی ترنم

شهری بی مردم

کوهی بی سنگ

راهی بی نشان

 

+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 7:24 توسط جواد تقیا |

پر از حرف. پر از حرف اما مالامال سکوت. و  زنبیل پر از شرم و هزار قطره اشک. مشت. مشت های گره. و راه. باز سفر....
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 0:41 توسط جواد تقیا |

گوشه تنگ. آرام. سایه ها.
گوشه تنگ. ترس.
" اما اگر بخواهند بیازارند؟؟".
" بگذارید بمانم در این گوشه تنگ."
دو چشم.
" کاش فقط عابر باشد."
مزاحم. تاریکی. گوشه تنگ. آرزو.
"کاش فقط عابر باشد. "
دست.
"کاش برای غذا باشد. "
دلهره. گوشه تنگ. نزدیک تر. صدای قفل. چرخش کلید.
" کاش فقط عابر باشد."
" مزاحم است."
ترس ترس ترس ترس. فریاد.
حمله حمله حمله چنگال دندان خشم خشم ترس در فریاد ترس در خشم.
رهایی. رهایی.
مرگ. مرگ. مرگ.
مزاحم.

مرگ. مرگ. مرگ. مرگ....
ازدحام.
"چرا؟؟؟؟ او یک سگ خوب بود!!!"

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 23:41 توسط جواد تقیا |

بازکن پنجره را که نفس حبس شده است. کتابی که دادی به صفحه آخر رسیده است. و آسمان مثل آنروزها بی انتها نیست. باز کن پنجره را که صدای خنده های کودکانه سوار بر دانه های سفت هوای زمستانی به ریه های خسته ام زندگی هدیه دهند. باز کن پنجره را.
+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 20:31 توسط جواد تقیا |

همه چيز براي يك آغاز در حال آماده شدن است. ديگر تعلل بي مورد است.
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 22:53 توسط جواد تقیا |

تیک تیک.

ثانیه ها در عبور.

 انتظار برای انتظار دیگر.

دلهره.

جایی برای ایستادن بدون حرکت؟ بدون ترس؟....

... در قاموس این کره نیامده است انگار....

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 15:17 توسط جواد تقیا |

انگار موروثی است. اما باید این روند را جایی به نقطه پایان مسدود کرد. اراده می خواهد و حرکت.  

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 23:57 توسط جواد تقیا |

و آنگاه که آن احساس به تمام وجودش چنگ زد باز مثل همیشه به نشان روی دستش دست کشید و بر روی احساس خط....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 7:19 توسط جواد تقیا |

زیر نور کم رنگ و مه گرفته. او آمد و با خود هوای تازه را به بسته اتاق هدیه کرد. او آمد به کافه آبی.

من از او پرسیدم به کجا می روی و به کجا نگاه می کنی. و او جرعه ای چای نوشید و گفت کافه آبی.

و من یک چای سبز دیگر نوشیدم و او خواست که برود. من از او پرسیدم به کجا می روی؟ و او به من نگاه کرد و گفت به سوی درب. من از او سئوال کردم به کجا نگاه می کنی؟ گفت به درب کافه آبی.

درب که بسته شد او رفت و هوای گرم به بیرون رفت. من هم یک چای دیگر سفارش دادم در کافه آبی.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 7:30 توسط جواد تقیا |

از دور می آیی و تا مغز استخوان می روی. بوی پرواز می دهی. رفتن. نماندن. حرکت را در لایه های زندگی به اوج خواهی رساند. تو ساحل نشین نیستی. پرنده ای و دریاییم می کنی. آسمانیم. بی قایق بدون بال.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 7:22 توسط جواد تقیا |

پر امید و پر نشاط. سرشار از حرف و سخن. سبز و پاک. بلند و زنده. همپای باد. هم نشین گل. همراه یک لاکپشت.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 7:22 توسط جواد تقیا |

مثل برفهای بر هم آمده و یخ های سوار بر آب در آبی اقیانوس ها. سپید سپید و او چشم در زیباییشان و فکر ش اما آنجا نبود به نگاه خسته و یک عبور بود به یک خداحافظ پر معنی به یک لبخند که سراسر اشک بود و به یک آری که سراسر اما و نه.

 آنجا که عشق را می توان دیدو چشید. کشف حس خدا هنگام عطای اختیار به مخلوقش و دلهره دیدن سرنوشت او در میان این دریای اختیار. و دوست داشتنش. دوست داشتن مخلوق.

و او این افکار را ورق می زد. به خداگونه ها می اندیشید و اندیشه های خدایی. دلهره های خدایی. 

و جدایی. تصمیمی به اختیار. هجرت...

و خداگونه ها....

و خداوند چه بسیار دلهره برای بشر دارد در این دنیای اختیار.

و انسان چه معشوق گونه ستایش شده ای است.

و آنها در افکارش چه خداگونه های زمینیند.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 14:45 توسط جواد تقیا |

آری همین کوچه که بن بست شده .

خواب پریشان من و ما شده.

  من دست به دست تو همه رو به سویش فرمان.

 رو به روی رخ ما یک دیوار.

لیک  لرزه به همه آجرهاست.

چون موج رسد تا دیوار.

 راه برگشت ندارد.

 هم من.

هم تو و هم دیوار.

 ما به خم این گرز به فریاد از بن.

و همه شورش آجرها را.

 بکنیم از بنیان.

شاید ته این کوچه به من بن بست است.

 از من که گذشت کودک فردا را.

 صد راه ست.

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 17:39 توسط جواد تقیا |