من و تو بازیگران عرصه زمین.
بازندگان و برندگان.
و
هدف دور از چشمان ما.
و
زمین همچنان با سرعت 107278 کیلومتر در ساعت به دور خورشید می چرخد.
و
من همراه او به سرعت 1446 کیلومتر در ساعت به دور خود می چرخم.
شاید گفتنش آسان باشد. ولی به عمل که می رسی سلول سلول بدنت را باید پاسخگو شوی. دست هایت می لرزد برای نوشتن و زبانت نمی داند که چه بگوید. مانند یک تغییر جهت ناگهانی در سرعت سرسام آور است. مثل اینکه در اوج آسمان به خلبان بگویی می خواهم پیاده شوم. به راستی سخت است. افکاری که خرد کننده و له کننده است.
شاید گفتنش آسان باشد. اما برای من خواب های شوم و فکرهای عجیب آفریده است. رشته افکارم را پاره کرده و وجودم را مشوش نموده است.
شاید در حرف ساده باشد. لیکن اینجا لحظه انتخاب است. راهی از میان راهها...
ترس تمام وجودت را فرا می گیرد وقتی می اندیشی به آن لحظه. سرعت. سرعت. در کورس میان انسانها تو همراه گروه میانه ای و سبقت شاید طمع باشد. در هجوم خودرو های روبرو. شاید راه باز کنند برای عبورم و شاید نه. چه بگویم. انتخاب سختی است. اما سرنوشت من را به تصمیم می خواند و یک تغییر. چشم پوشی از داشته ها برای تعالی. در حرف ساده است...
محو توام چنان که ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیدهدمان آفتاب را
بیتابم آنچنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایستهای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی، میآفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
قیصر امین پور
آمد او از پس گشودن در وارد شد و آن دیدار دیگر بود.
دیگر پرستوها را نمی شد در آغاز فصل بهار از پنجره دید. اما باغچه با خاکهای به هم و درخت خودرو روبرویش بود.
اما برف همیشه انگار در پی قهر با منِ هر روز مراقبش بود و نمی بارید ناز می کرد می بارید نمی نشست...
هر گاه روز برف می آمد التماسش می کردم که تا شب صبر کند و دور از چشم آتشین و زهر آگین خورشید و این مردم نادان و سیاه مغز ببارد و حتما شب از رد زشت چرخ های خودروها کمتر آزرده می شد...
هر وقت که شب می آمد خوشحال می خوابیدم بی آنکه به زیبای برف نگاه کنم که در زیر چراغ خیابانی می رقصید به امید یک بغل برف سرد و سنگین نشسته بر زمین در صبح.
و اغلب وقتی صبح سرد زمستانی در رویای انبوه برف نشسته بر کف حیاط بر می خیزیدم و به سوی پنجره می دویدم و می نگریستم همیشه مایوس تنها لکه های بی نظم و حتما لگد خورده برف را می دیدم و سرمایی که قرار بود در راه مدرسه استخوان هایم را مجازات کند.
برف قدیسی بود بی توجه به معبودش بی توجه به رازها و نیازهایم.
برف خیلی وقت است که قداستش را در نظرم از دست داده. حالا آن انسانهای احمقی که بر برف پای میگذاشتند را می فهمم. آنها هم به قداست برف کافر شده بودند. من هم کفشی سیاه خریدم با ساقی بلند که لکه های زشت برف لهیده شلوارم را نیالایند. من هم می خواهم لهش کنم آن قدیس دروغین را هم صدا با عابران و دیگر کافران.
اما حتما برف و منظره های برفی برایم هنوز زیباست ولی بی قداست و من بی ترحم بی آرزوی یک بغل برف به دانه هایش گستاخ و بی پروا می نگرم.
"افکاری که همه ذهن را پر می کنند"
و خوب میداند که خلاء تمام وجودش را
فشرده است.
"هنگامی که باید شکر گویی برای آرامشی."
که قبل از طوفان او را
فرا گرفته است.
"لحظه هایی که نمی توانی نام شاد و یا غمناکشان دهی. "
لحظه
های خلاء لحظه های آشنای همه انتظار های عالم است. و رنگ ماسیده بر لیوان و تیک تیک
قابل تعقیب ساعت ایستاده به دیوار.
و حرفهایی که گوشهایی می طلبد که نیست.
او و
"راههایی که عابرانی می خواهد که زاده نشده اند."
و خلاء خلاء صدا در
گوشش وزوز می کند و هوا شاید تنها به صدای ساعت نوسان می کند تا پیامی آورد
تکراری.
" زمان در گذر..."
و
"...ترس از شک در راه و خلاء ذهن دهشتناک
است..."
این سئوال کلیدی است.
از دریچه نگاه ما دغدغه های دیوانه وار و مشوشش بی مقدار و سطحی است. او در نگاهش به نوع دغدغه هایش به حقارت آنها اشراف ندارد.
انسان ها با توجه به نگاه و جایگاهشان دارای درجات مختلف از خواسته ها و دغدغه ها هستند.
از کودک تا پیر. از نادان تا دانا. از ندار تا دارا. از خسیس تا درویش.
دغدغه ها تکلیف آفرینند.
"خداوند هر کس را به اندازه وسعش تکلیف می کند" جمله زیبایی است.
صدایش بی آهنگ
و دلش بوستانی بی گل بود
بارانی بی ترنم
شهری بی مردم
کوهی بی سنگ
راهی بی نشان
مرگ. مرگ. مرگ. مرگ....
ازدحام.
"چرا؟؟؟؟ او یک سگ خوب بود!!!"
ثانیه ها در عبور.
انتظار برای انتظار دیگر.
دلهره.
جایی برای ایستادن بدون حرکت؟ بدون ترس؟....
... در قاموس این کره نیامده است انگار....
من از او پرسیدم به کجا می روی و به کجا نگاه می کنی. و او جرعه ای چای نوشید و گفت کافه آبی.
و من یک چای سبز دیگر نوشیدم و او خواست که برود. من از او پرسیدم به کجا می روی؟ و او به من نگاه کرد و گفت به سوی درب. من از او سئوال کردم به کجا نگاه می کنی؟ گفت به درب کافه آبی.
درب که بسته شد او رفت و هوای گرم به بیرون رفت. من هم یک چای دیگر سفارش دادم در کافه آبی.
آنجا که عشق را می توان دیدو چشید. کشف حس خدا هنگام عطای اختیار به مخلوقش و دلهره دیدن سرنوشت او در میان این دریای اختیار. و دوست داشتنش. دوست داشتن مخلوق.
و او این افکار را ورق می زد. به خداگونه ها می اندیشید و اندیشه های خدایی. دلهره های خدایی.
و جدایی. تصمیمی به اختیار. هجرت...
و خداگونه ها....
و خداوند چه بسیار دلهره برای بشر دارد در این دنیای اختیار.
و انسان چه معشوق گونه ستایش شده ای است.
و آنها در افکارش چه خداگونه های زمینیند.
خواب پریشان من و ما شده.
من دست به دست تو همه رو به سویش فرمان.
رو به روی رخ ما یک دیوار.
لیک لرزه به همه آجرهاست.
چون موج رسد تا دیوار.
راه برگشت ندارد.
هم من.
هم تو و هم دیوار.
ما به خم این گرز به فریاد از بن.
و همه شورش آجرها را.
بکنیم از بنیان.
شاید ته این کوچه به من بن بست است.
از من که گذشت کودک فردا را.
صد راه ست.